خوش آمديد!
10:55 يكشنبه 16 بهمن ماه ، 1390
-------------------
امام صادق (عليه ‏السلام) :
اِنَّما شيعَةُ عَلىٍّ مَنْ عَفَّ بَطْنَهُ وَفَرْجَهُ وَاشْتَدَّ جهادُهُ وَعَمِلَ لِخالِقِهِ وَرَجا ثَوابَهُ وَخافَ عِقابَهُ؛
همانا شيعه على عليه ‏السلام كسى است كه شكم و شهوت خويش را عفيف نگهدارد و جهاد و تلاش او شديد باشد، براى آفريدگارش كار كند، به ثواب خدا اميدوار باشد و از كيفر او بترسد.
سؤالات، نظرات، انتقادات خود را با ما به آدرس: pakhsh2012@gmail.com در ميان بگذاريد.
لینکدونی سایت

شرکت حامیان صنعت کیمیا

پشت پرده شبكه من و تو+ عكس

مناظره شيعه و اهل سنت

شهيد جاويدان

انگيزه تغيير نام خليج فارس به روايت اسناد

وقايع كربلا

قمار اينترنتي با شيوه اي نوين

اسلام پرس

تبصير

كليپ ديدار امام زمان(عج)

كراماتي از حضرت آيت الله شيخ حسنعلي نخودكي اصفهاني(ره)

اهميت امر به معروف و نهي از منكر

نسيم رحمت

سامانه ارسال پيام كوتاه احاديث و احكام - ساپكا

عقاید شیعه

این ذکر را ۹بار بگو و به ۹ نفر بفرست

تلاش وهابیت برای زنده نگه داشتن سقیفه بنی ساعده/گزارش تصویری

گوگل چگونه همه ما را زیر نظر دارد؟

گوشت جن در شرایط کنونی

ببخشید آقا! می تونم به خانومتون نگاه کنم؟

فردی بیسوادی که به یک باره حافظ کل قرآن کریم شد.

ناسا و معجزه شق القمر

چرا شنیدن موسیقی حرام است؟

پیکر سالم عالمی پس از ۹۰۰ سال

عمل جراحی بدون بیهوشی!(کرامت الهی)

معجزه آب (شهادت آب)

آخرین کتاب انیشتین / موضوع : نامه نگاری انیشتین با آیت الله العظمی بروجردی قدس سره

با 10 خوردني مفيد، وزن خود را كاهش دهيد

عكس‌ سيد حسن،‌ سعوديها را ديوانه‌ كرد

دهياري بريجان

انجمن یاوران مهدی(عج)

هولوكاست ايراني

شارژ ایرانسل فقط 981 و 1950 و 4850 تومان

حکایتهای ساده زیستی میرحسین!

پیامک های مشکوک!!!

زلال کوثر

گلریزان اینترنتی

مسابقه بزرگ کتابخواني بهار دلها تمديد شد

تمديد مهلت مسابقه بهار دلها

مسابقه بهار دلها

پایگاه فراموش شده!!

پاسخی به حسین فرجی در شبکه پارس

تیم رسانه ای بهایت فاز اول نقشه شوم خود را اجرا نمود.

فارسی1 تهاجم یا رقابت؟

مسابقه مهربان ترین پدر

مهربان ترین پدر

خاطراتی از توجه امام راحل به امام زمان (عج)

دانلود شاخص (تصويري)

تصوير خاتمي جايگزين كلمه الله در پرچم ايران

فيلم اخراج شيخ مهدي كروبي از دانشگاه

پخش دومین فیلم شهرام امیری دانشمند ايراني ربوده شده

سناريوهاي فتنه گران در سال 1389

پخش فيلم سخنراني ناتمام سيد حسن خميني

چه کسی آب به آسیاب دشمن می ریزد؟

نظرسنجی
مقالات اختصاصي خود را چند مي فروشيد؟

زير 5هزار تومان
زير10هزار تومان
زير20هزار تومان
پس از ارسال،توافقي
براي اشاعه تشيع، رايگان



نتایج
نظرسنجی ها

تعداد آراء: 43
نظرات : 0
دانلودهاي برتر
پربازديدترين دانلودهاي سايت

دانلود رايگان سياحت غرب با لينك مستقيم

دانلود رايگان 46سخنراني حاج كافي با لينك مستقيم

دانلود سي جز قرآن با صداي استاد پرهيزگار با لينك مستقيم

دانلود سخنراني استاد دانشمند با لينك مستقيم





مستند 40 دقيقه بدون قضاوت





تبليغات


در صورتي كه مطلبي براي درج در سايت داريد، مي توانيد آن را از طريق لينك ارسال مطلب كه در بالاي سايت قرار دارد، براي ما ارسال كنيد.

به علت بروز رساني و تغييرات اساسي در سايت، از چند روز آينده، سايت را به صورت جذابتر و بهتر خواهيد ديد. اخبار تكميلي را در وبلاگ سايت مطالعه بفرماييد.
صالح الورداني
«صالح الورداني» مصري براي يک سفر مطالعاتي و زيارتي به ايران آمد، به همين مناسبت بخشي از خاطرات اور ا به نقل منابع حوزوي که چگونگي تشرف او را به مکتب اهل بيت عليهم‌السلام نشان مي‌دهد را مرور مي‌کنيم:
« استاد صالح الورداني نويسنده، روزنامه نگار و فعال سياسي مصري از معروفترين و جنجالي ترين شخصيت هاي معاصر مصري است که با توفيقات الهي به بارگاه مکتب نوراني اهل بيت(ع) راه يافته است. وي پس از استبصار تلاش هاي فراواني در راه معرفي مذهب شيعه اماميه در سرزمين مصر نمود و بارها دستگير و زنداني شد، همچنين مناظرات بسياري با مخالفان شيعه نموده و تعداد بسياري از جوانان را به اين مذهب رهنمون شده است. از وي آثار فراواني در معرفي و تبيين ديدگاه هاي شيعي منتشر شده است که برخي عبارتند از:
"عقائد السنة و عقائد الشيعة، التقارب و التباعد "؛ "التقارب و التباعد "؛ "الکلمة و السيف، محنة الراي في تاريخ المسلمين "؛ "الشيعة في مصر من الامام علي(ع) حتي الامام الخميني "؛ "السيف السياسة، صراع بين الاسلام النبوي و الاسلام الاموي " ؛ "اهل السنة، شعب الله المختار "؛ دفاع عن الرسول(ص) ضد الفقهاء و المحدثين "؛ "الخدعة، رحلتي من السنة الي شيعة "؛ "زواج المتعة حلال "؛ "فقهاء النفط، راية الاسلام ام راية آل سعود "؛ "فتاوي ابن باز " و ... در اين شماره برخي خاطرات اين دانشور شيعه مصري را مرور ميکنيم:
جـسـت‌وجو، براي يافتن اسلام حقيقى، در لابلاى انبوه گفتارها، فتواها، احاديث ورويدادهاى تاريخى، امرى، بس سخت و دشوار بود، از روزى که رسول اکرم (ص) رحلت کرد، تا امروز، بسيارى از خس و خـاشاک‌ها، به اسلام چسبيده و حقيقتش را پنهان کرد، تا آن‌جا که اسلام امروزى، اسلامى نبـود کـه پـيامبر به امت بخشيد، چنين مى‌نمود که مسأله، به پيام‌رسانى دوباره نياز دارد.
اين مطلبى بود که طي بحث، مطالعه و تجربه‌هاى طولانيم، درمحدوده مرکزيت اسلامى مصر رسيدم و بيش از بيست سال ادامه داشت.
آنـچه، از سوى گروه‌ها و حرکت‌هاى اسلامى در مصر، به آن پى بردم، نخستين و اصلى‌ترين انگيزه‌اى بود که مرا واداشت تا در ميراث اسلامى به بحث و جست‌وجو بپردازم؛ زيرا، اسلام، منبع اصلى تمام اين گروه‌ها به شمار مى‌رفت و از اين راه مى‌خواستم، به علت برخوردهاى اين گروه‌ها پى ببرم.
بايد اقرار کرد، بـحـث درباره اين برخوردها، به يک شرط اساسى نياز دارد که در آغاز نبوده است و آن خالى کردن ذهـن از قـداسـت افـراد اسـت، يـا به عبارت ديگر، داشتن، شخصيتى مستقل و آزاد از پرستش، لازم است. من نيز آن هـنـگام ـ که به فضل الاهي ـ از اين عيب دور گشتم، راه را پيشاپيش براى رسـيدن به حقيقت اسلام، هموار يافتم و دريافتم که دراين دين، سنت پيشينيان محقق گشته و آن تـسـلـط افراد بر نصوص پيامبر، پس از آن حضرت است.
ايـن‌جـا بود که دنبال نصوص و رويدادهاى تاريخ رفتم، سپس، با عدم دلبستگي به شخصيت‌ها، و دلسپردن به نصوص، حقيقت را يافتم.
و سرانجام پس از سال‌هاى طولانى از سرگشتگى و گمراهى، آرام گرفتم،آنگاه که قسمت پنهان شـده از تاريخ اسلام و حقيقت مسلمين بر رويم گشوده شد و در راه راست و صراط مستقيم قرار گرفتم، هـمـچـنـان نور اهل بيت جلوى رويم تابيد، پرده‌هاى ظلمت پس زده شدو راه راستين برايم گشوده شد.
و آنچه در اين کتاب نوشته‌ام، سخن از بيوگرافى يا تجربه‌هاى شخصى خود نيست، بلکه سخن از عـرضـه نـمـودن واقعيت‌ها و رد بعضى استدلال‌ها و بيان حقايقى است که از مسلمانان پنهان شده است.

# آغاز راه

بيش از پانزده سال، در ميان انقلابيان مسلمان مصرى زندگي کرده‌ام که ازآغاز دهه هفتاد ميلادى شروع و تـا پـايـان دهـه هـشـتاد، ادامه داشت. در طول اين مدت شاهد پيدايش حرکت‌ها و پايان گرفتن آن‌ها بودم و همچنين، رخدادها و شخصيت‌هاى زياد را ديدم که به ميدان آمدند، يا از ميدان خـارج شـدند. همه اين‌ها را شاهد بودم درحالى که هيچ‌کدام نمى‌توانستند، در آن زمان، مرا به خود جذب کنند و در بر گيرند، زيرا، خود آنقدر تجربه اندوخته بودم که مى‌توانستم، به دور از تاثير آنان، زندگى کنم.
تـلاش‌هاى زياد از سوى اخوان المسلمين، يا گروه تکفير و يا حرکت جهاد، براى جذب من صورت گرفت. ولـى در مـقـابل، من مايل بودم، با گروه‌هاى اسلامى همکارى داشته باشم، بدون اين‌که عضو رسمى آنان به شمار آيم. هر چند، اين کار نيز، گروه‌ها را خرسند مى‌نمود. از اين رو، همکاريم از مـحـدوده اخـوان الـمـسـلـمين و جهاد فراتر نرفت؛ زيرا، ساير گروه‌ها اين نوع همکارى را نمى‌پسنديدند.
به هر حال، در همان وقت که با اين گروه‌ها رفت و آمد داشتم، طرح‌هاى پايه‌اى و اساسى آنان را نيز بـررسـى مـى‌کـردم، هـمـان زيـربـنـائى کـه هـمـه اعـضا در برابرش تسليم بودند و تنها به فقه گذشته بسنده مى کرد و نسبت به زمان حاضر، اهميتى قائل نبود.
مـن نـه از ديـدگـاه‌ها و موضعگيرى‌هاى اين گروه خرسند بودم و نه از زير بنائى که مربوط به گـذشته بود و بر اساس آن برنامه‌ها و برخوردهاى خود را تنظيم مى‌کردم و همواره بر آن‌ها انتقاد مي‌کردم.
ايـن بـرخورد من باعث شد که گروه‌ها از من گله‌مند شوند وسرانجام با من قطع رابطه کرده و حتى گاهى، مرا تکفير کنند. هنگامى، اين داورى را در حق من اعمال کردند که من هنوز سنى بودم. در نتيجه، چند سؤال برايم پيش آمد: آيا چنين حکمى، نتيجه تعصب کورکورانه است؟ آيا اين حکم، مبتنى بر استدلال‌هاى شرعى است ؟ آيا انديشه‌ام، مرا از اسلام خارج مى سازد؟

و از آن روز آغـاز شـک و تـرديـد در زندگى من پديد آمد که سرانجام، مرا با خط اهل بيت آشنا ساخت.

## بررسى واقعيت

در اوائل دهـه هفتاد ميلادى، انجمن‌هاى خصوصى و روش‌هاى صوفيگرى در مصر حکمفرما بود. اين دو خط، از دوران عبدالناصر باقى مانده بودند و بسيارى از جوانان که موج ديندارى، آنان را در بـرگـرفـتـه بـود، به اين انجمن‌ها جذب مى‌شدند؛ زيرا،‌خط صوفيگرى چندان جاذبيتى برايشان نداشت.
يـکـى از انـجـمـن‌هائى که بسيارى از جوانان مصرى را به خود جذب کرده بود، گروه "ياران سنت مـحـمدى " و "انجمن شرعى همکارى عاملان به کتاب و سنت " بود، که گروه ياران سنت محمدى، جـاذبـيـتي بيش‌تر داشت، زيرا، انديشه حاکميت و توحيد بر آن حکمفرمابود، و اما انجمن دوم، بـيش‌تر بر عبادات تکيه مى‌کرد و در سياست دخالت نمى‌نمود، و به تصوف ميل داشت. هر چند تبليغاتش در مصر زيادتر بود و مساجدش از مساجد دولتى بيش‌تر. گـروه يـاران سـنت (انصار السنه) همان گروهى بودند که انديشه وهابيگرى را ميان جوانان ترويج کـردند و از آغـاز پـيـدايـش در اواخـر سـال‌هـاى بـيـسـت ميلادى، طرح وهابيت را براى خودپسنديدند.
هـنگامى که انور السادات دستور داد، زندان‌هاى سياسى، بايدخالى از زندانى شوند، ناگهان، سه گـروه از آن‌جـا بـيـرون آمـده و اعـلام وجود کردند: اخوان المسلمين، تکفيري‌ها و قطبى‌ها.
حرکت اخـوان الـمـسـلـمين، توانست، افراد بيش‌تر را به خود جذب کند، از جمله، دانشجوياني بودند که فعاليت گسترده‌اى در درون دانشگاه و تحت عنوان جماعت دينى که بعد از مدتى به جماعت اسـلامى تغييريافت، آغاز کردند، اين دانشگاه، تا اواخر دهه هفتاد، زير نظر و سيطره اخوان المسلمين قرار داشت.
گروه تکفير نيز، توانست محدوده‌اي گسترده از جوانان را در بر گيرد و درون دانشگاه و خارج از آن بـا اخـوان به رقابت بپردازد، ولى، پس از کشته شدن شيخ ذهبى، از قدرتش کاسته شد.
ولى، گـروه قطبى، همواره به مخفي کارى مى‌پرداخت و از اين رو، مانند اخوان و تکفير نتوانست، جا باز کند، تا اين‌که در سال 1981 متلاشى شد و از ميان رفت.
در ميـان اين سه گروه، گروه چهارم نيز پيدا شد که آن نيز انديشه وهابيت را از گروه انصار الـسـنـه گرفته و در پى چاپ و نشر کتاب‌هاى ابن تيميه و ابن عبدالوهاب و تبليغاتشان در ميان مردم به ويژه دانشجويان و جوانان مسلمان در سراسر مصر بود و اين گروه نيز در هنگام برخورد با ديگر گروه‌ها، از ميان رفت.
در سـال 1974، يکمين گروه جهادى مصر، به رهبرى صالح سريه تشکيل شد، اين گروه، با رژيم حاکم برخورد کرد که به نام حرکت فنى نظامى معروف شد و اين حرکت، عامل پيدايش گروه جهاد بود. در مـيـان ايـن گـروه‌هـا، گروه اسلامى دولتى نيز که در الازهر و اوقاف خلاصه مى‌شد، به کار مـشـغول بود. همه از اين گروه متنفر بودند. اين گروه، هرگز نتوانست، صفوف جوانان را بـشـکـافد، از اين رو،‌انورالسادات را واداشت، در برخورد با گروه‌هاى افراطى و سختگير اسلامى و گروه‌هاى سياسى اى که با وى دشمنى مى‌کردند، از اخوان المسلمين کمک بگيرد و بر آنان، تکيه کند. به هر حال نزاع و برخورد ميان گروه‌هاى مختلف، شدت گرفت واعضاى گروه‌ها، در محيط دانـشـگـاه و خارج از آن، بايکديگر دچار کشمکش‌هاى شديد شدند.
سـپـس نزاع‌ها، اوجي بيش‌تر گرفت و گروه تکفير، با تـمـام مـخـالفان خود به جنگ و درگيرى پرداخت.
تازه اين، جداى ازدرگيري‌هائى بود که ميان گروه ناصرى و مارکسيستى با گروه‌هاى اسلامى در محدوده دانشگاه، اتفاق مى افتاد؛ گـروه نـاصـرى و مارکسيستى، گروه اسلامى را به وابستگى دولتي متهم مى‌کردند.
و اما من وضعيتم روشن بود؛ زيرا، مستقل مى انديشيدم و فعاليتم، ويژه خودم بود؛ من در هر زمـيـنـه‌اى، عقل را داور خود قرارمى دادم و در سايه آن، به فعاليت مى‌پرداختم، از اين رو، با اوضاع روز و با ارتباط با واقعيت‌هاى موجود، برخوردى واقع بينانه داشتم.
در اين ميان، مسافرت‌هائى که به شـهـرهـا و روسـتـاهـاى مـصـر و نيز سخنراني‌هايي که در مساجد داشتم، چندان نتيجه ندادند؛ زيرا، آنان، عـقـل را قبول نداشتند و اجازه نمى‌دادند، کسى از خط پيشينيان فراتر رود، چه رسد، به اين‌که به آنان انتقاد شود.
مى‌توان گفت: تنها گروهى که به شخصيت‌هاى پيشين انتقاد مي‌کرد، گروه تکفير بود کـه بـه هيچ وجه نمى‌پذيرفت، سخن کسى دربرابر نص قرار گيرد. تا آن‌جا که به عمر نيز هجوم آورد؛ زيـرا، در بـرابر نص، اجتهاد کرده بود. ولى، اين گروه، انتقاد خود را تنها درزمينه ترويج تئورى خـود مـطرح مى‌کرد و تئوريش عبارت بود، از اين‌که "هر کس تقليد کند، کافر است " و همين تئورى هـواخـواهانش را وا مى‌داشت که از تقليد نياکان و پيروى از آنان باز دارد و مرا نيز واداشت که به نصوص بيش‌تر بيانديشم و به سوى اهل بيت روانه شوم.

## اخلاق

گروه‌هاى اسلامى را به استثناى اخوان المسلمين، جوانانى خام و بى تجربه رهبرى مى‌کردند، تا آن‌جا که بيش‌تر آنان، خبر مطالعه کتاب‌هاى اندک، چيزي از وهابيگرى نمي‌دانستند. ايـن اسـت کـه چنين جوانانى، نه تنها انديشه وهابيت را تبليغ مى‌کردند که اخلاق وهابيگرى را نيز بـراى خـود اخـتـيـار کـرده بـودند و اين اخلاق، در خشونت، تعصب و مهدور الدم دانستن دشمنانشان خلاصه مي‌شد. از ايـن رو، بـرخوردهاى ميان اين گروه‌ها، از مرز اخلاق فراتر رفته و چنين مى‌نمود که پيکارى مـيان دو قبيله جاهلى است که با اسلام، هيچ پيوندى ندارد.
من آن هنگام که زندانى بودم (از 1981 تا1984) هرگز نتوانستم، اختلاف‌هاى هواداران اين گروه‌ها و رفتارهاى زشت آنان را تحمل کنم و به همين خاطر، از آنان فاصله مى‌گرفتم و يا تنها، در سلول‌هاى زندان، روزگار مى‌گذراندم و يا همراه با افرادى که به علت ارتکاب جرم‌هاى ديگر، زندانى بودند، مى‌زيستم. بـا کـمال تأسف، در ميان اين محکومان، بيش‌تر احساس آرامش مى‌کردم تا در ميان آن گروه‌هاى اسلامى. همين، باعث شد که آنان، نسبت به من تنفر و انزجار خود را اظهار داشته و با من به ستيز و مـقـابـلـه بـرخيزند؛ زيرا، به اين زندانيان، نگاهي تحقير‌آميز داشتند. اين ديدگاه، به علت عقيده برترى جوئى آنان بود.
عـقـيـده خـود بـزرگ بينى، خطرناک‌ترين منشى بود که گرو‌ه‌هاى اسلامى را از توده‌ها دور مـى‌سـاخت. بنابراين، فاصله‌اى که ميان مردم و گروه‌هاي مصري پيدا شده بود، به خـاطـر خـوى تـنـد و زشـت آنان، بود و به همين علت، زندانيان مـسـلـمـان را در داخـل زنـدان بـه عصيان عليه اين گروه‌ها وا مى‌داشت و آنان را از اسلام دور مى‌ساخت.
چـه بسا، روزهائى که من و ساير زندانيان در اثر کشمکش‌هاي شديد هواداران عمر عبدالرحمن و هـواداران عـبـود الزمر، از خواب مى‌پريديم، که صعيديان (باديه نشينان مصر) طرفدار گروه نخست و دريـانـشينان، طرفدار گروه دوم بودند.
پـس از مـدتـى انديشه، به اين نتيجه رسيدم که علت اين امر، فقط اخلاق نيست؛ بلکه انگيزه‌هاى فـکـرى و ايـدئولـوژيـکى نيز دارد که پشت اين خوى بد پنهان شده است.
در خـلال مطالعات تـاريـخي خود، دريافتم که برخوردهاي گروه‌هاى اسلامى، مانند همان برخوردها و اخلاق خوارجند.
تـفـسـيـر ايـن برخوردها را بايد از وهابيت پرسيد که اين عناصر، از انديشه آنان نشأت گرفته‌اند و پايه‌هاى وهابيت بر دوش گروهى خشن، خشک، سنگدل و نادان نهاده شده‌اند. آنان، سنگدلى و جهالت را بـه پيروانشان منتقل کرده‌اند و بدينسان، اينان نمونه‌هاى معاصر ازخوارجى شده‌اند که بر حضرت على (ع) خروج کرده و ضد او قيام کرد‌ه‌اند.
و همچون وهـابـيـت، مـخـالـفـان خود را به شرک متهم ساخته و حرمت‌هايش را هتک مى‌کند.
و معتقدند، تنها خود پرچم اسلام را برافراشته و نماينده اسلام در کره زمينند.
بـديـنـسـان، اخـلاق، يـکى از عواملى بود که مرا به بازنگرى در زيربناى انديشه اين گروه‌هاى اسلامى واداشـت و يـکـى از عـوامـل هـشـدار دهـنـده‌اى بـود کـه مـرا در ادامه مسير و راه راست، کمک کرد.

## مسافرت به عراق و کويت

با دانشجويان عرب مقيم مصر در ارتباط بودم. در ميان آنان، چند نفر شيعه عـراقـى نـيـز ديـده مـى‌شدند و خود اين رابطه، مشکلات زياد براى من [در ميان گروه‌هاى اسـلامـى] ايـجـاد کـرد؛ زيـرا، شـايـعـه‌هائى پخش شده بودند که، من نقش ميانجى بين شيعيان و خانواده‌هاى مصرى براى اجراى ازدواج موقت (متعه) ايفا مى‌نمايم !! البته، اين شايعه‌ها، هر چند، روابط مرا، با احزاب اسلامى تيره کرده بودند، به آن‌ها چندان اهميت نـمـى‌دادم؛ زيـرا، از ايـن روابـط، در زمينه آشنايى با شيعيان اسـتفاده نمودم، و اين امکان را برايم فراهم نمود که دعوت يکى از دوستان عراقى مقيم مصر را براى مسافرت به عراق اجابت کنم. او، دکتر على قرش بود که مردي بسيار فهميده بود و دوره دکتراى خود را در قاهره در سال1977 مى‌گذراند.
طي مدت اقامتم در عراق، به زيارت قبور اهل بيت (ع) رفتم و به مساجد شيعه سر زدم و درس‌ها و سخنرانى‌ها را گوش دادم و با دوستان دوستم، به بحث و گفت‌وگو پرداختم. و در نـتـيـجه، بسيارى از اوهام و تصورهاى باطلم که از تشيع بود، متلاشى شدند، الـبـتـه، نسبت به برخى از مسائل، خوشبين نبودم. سپـس، با دعـوت يـکـى از دوستان سنى‌ام به کويت مسافرت کردم و در آن‌جا نيز با مسلمانان زيـاد روبـرو شـدم و بـه هـمان نتيجه‌اى رسيدم که در مصر به آن رسيده بودم.
هر چه در مصر مـى‌گذرد، درکويت نيز مى گذرد، و آنچه را مردم مصر مى‌گذرانند، مردم کويت هم از آن بهره مى‌برند. و اين چيزى نيست، جز يکنواختى انديشه‌ها و وحدت همگان بر پيروى از پيشينيان.
در سـفـر کـويـت نيز، با يکى از گروه‌هاى مربوط با گروه جهيمان عتيبى که افرادش در سال 1979، به مسجد الحرام حمله کردند، آشنا شدم و آنان را مردانى نادان و بسيار خشک يافتم که حتى نماز را با نعلين مى‌خواندند و مطالعه روزنامه‌ها و مجلات را تحريم مى‌کردند، حتى، همراه داشتن گذرنامه يا کارت شناسايى و يا حتى پول را حرام مى‌دانستند؛ زيرا، داراى عکس بود! يادم مى‌آيد، چند نفر از آنان مى‌خواستند، از مرز کويت - عربستان، به عنوان عمره بگذرند، در حالى کـه هـيـچ کـارت شـنـاسـايـى بـا خـود حـمل نمى‌کردند و سعودى‌ها آنان را دستگير کرده و به کويت بازفرستادند! چـقـدر از ايـن وضـعيت و رفتار ناراحت و متنفر بودم و تلاش مى‌کردم از اين سنّيگرى خـارج شـوم و بـه شيعيان کويت برسم وآنان را بشناسم، ولى، راه رسيدن به آنان برايم ميسر نبود.
سرانجام دريافتم که شيعيان کويت، انجمنى دارند، با نام "جمعيه الثقافه الاجتماعيه " که به آن‌جا راه يافتم و با برخى از جوانان شيعه کويتى ملاقات نمودم و کتاب‌هاى زيادي را از آنان دريافت کردم؛ از جمله، کتاب "السقيفه " و "المراجعات " و "عقائد الاماميه " بود.
درآن ايام، خبرنگار مـجـلـه کويتى البلاغ الاسلامى بودم، که آن را رها کردم و خبرنگار مجله الرساله شدم. پس از مدتى فهميدم که اين مجله نيز، با عراق همکارى دارد، از اين رو، آن را هم رها کردم و استعفا دادم.
يکى از دوستان به نام سعيد از جمعيه الثقافه الاجتماعيه با من رابطه نزديکى داشت.
او تلاش فـراوانـى کـرد که مرا با شيعيان کويت و مراکزشان و فعاليت‌هايشان آشنا سازد و همچنين، با برخى از شخصيت‌هاى شيعه کويتى.
با وجود ارتباط نزديکم با شيعيان کويت، با گروه‌هاى سنى، به ويژه، گروه اخـوان المسلمين و اعضاى مصرى و کويتى و همچنين، با حزب التحرير اسلامى که در آن زمـان، فـعـالـيـتي گـسـتـرده در کـويت داشت؛ رابطه داشتم و همواره، در جلسات اخوان الـمسلمين مصرى که در منزل يکى از استادان دانشگاه کويت برگزار مى‌شد، حاضر مى‌شدم. در هـمـان حـال، مـداومـت بـر حـضور در جلسات اخوان المسلمين کويتى که در جمعيه الاصلاح الاجـتـمـاعـي برگزار مى شد، مداومت داشتم و همچنين، در جلسات حزب التحرير، حاضر مى‌شدم. از اين‌ها که بگذريم، با گروه سلفى نيز رفت وآمد داشـتم.
حزب التحرير، تلاش کرد که مرا به همکارى وادار کند؛ ولى، از آن روى برگرداندم. هـمواره حزب التحرير، ضد اخوان المسلمين، تبليغ و فعاليت مى‌کرد و اخوان نيز ضد آنان! بـالاتـر ايـن‌که، اخوان المسلمين کويتى با اخوان المسلمين مصرى درگير مي‌شدند و سلفى‌ها هم با همه مى‌جنگيدند. چيزى نگذشت که ميان آنان، دو دستگى پديدآمد و گروه‌هائى متمايل به خط جهيمان يا خط جهاد، اعلام وجود کردند.
آن روز‌ها، انـقـلاب اسلامى در ايران، شکل مى‌گرفت و رويدادهايش ديدگان را خيره مى‌کرد و سرانجام، پيروزى انقلاب اسلامى، زلزله‌اى در ميان مسلمانان ايجاد کرد، و راه را به سوى مکتب تشيع باز کرد.
انـقـلاب اسلامى ايران، ضربه‌اي دردناک، به گروه سنى زد که سال‌هاى طولانى نداى خلافت سر داده و مـردم را به آن وعده مى‌دادند و همچنين، براي من کششى بود، تا به سرعت به سوى خط اهل بـيـت کشيده و مجذوب شوم.
پيروزى انقلاب، پيروزى طرح تشيع بود و پيروزى طرح تشيع، يعنى فرو نشينى و مردود شدن طرح‌هاى ديگر.

## واکنش گروه‌هاى اسلامى

هرگز از طرح‌هاى سلفى‌ها که گروه‌هاى اسلامى آن را پذيرفتند، راضى نبودم و هرگز سلفيت را قبول نداشتم. ايـن ايـده، گذشته از اين‌که مخالف عقل است، با طبع بشرى نيزسازگار نيست؛ زيرا، گرويدن به آن، عـقل مسلمان را دربند گذشته قرار مى‌دهد، گو اين‌که، او را اسير پندارهائى باطل مى‌کند که از رفتارش و موضعگيرى‌هايش دچار تناقضى روشن گردد. از ايـن‌جـا بود که همواره با ايده سلفيت درگير بودم و در نتيجه گروه‌هاى سلفى، مرا به الحاد و فـسـاد عـقـيـده مـتـهـم ساختند و به جوانان هشدار دادند که از من دورى گزينند و سفارش مـى کـردنـد، مرا از خود برانند و هيچ پست و مقامى به من واگذار نکنند.
من در پى پيدا کردن راه حلى بودم که از آن گـمراهى دردناک رهايم سازد؛ زيرا، بر اين باوراستوار بودم که در آن ايده و طرح اسلامى خلل و نقصى وجود دارد.
از آغاز دهه هفتاد تا اواسط آن، تقريباً چندين حکم ضد چند کتاب که در دسترس بود، صادر کردم.
در رأس آن‌هـا الـعـقيده الطحاويه رامى‌توان نام برد که ايدئولوژى اصلى جوانان آن گروه‌ها را مـى‌سـازد و نيز: کـتاب العواصم من القواصم از تأليفات ابن العربي.
اين دو کتاب، مهم‌ترين کتاب‌هائى هـسـتـند که عقل مسلمانان آن ديار را مى‌سازند و بر اساس آن گروه‌هاى اسلامى متشکل و پديد آمده‌اند. به علاوه، کتاب‌هاى مکتب حنبلى نيز وجود داشتند که پيشاپيش آن، کتاب‌هاى ابن تيميه بـود و در مـيـان مـسـلـمـانـان، رواجي فـراوان داشـت.
بـيش‌تر آن کتاب‌ها به رايگان، به ويژه بين دانـشـجـويـان تقسيم مى‌شد و همراه با آن‌ها، کتاب‌هاى محمد بن عبد الوهاب نيز به طور گسترده پخش مى‌شد. شخصيت‌هاى مسلمان آن زمان، همچون، رهبران الازهر و اخوان المسلمين هر چند، نزد طرفداران گروه‌هاى اسلامى قداست داشتند، توان مقاومت، در برابر اين سـيـل فـکـرى جـاهـلـى را نداشتند؛ بلکه کاملا تسليم اين سيل بنيان کن شده و تنها نظاره‌گر آن بودند.

## گروه تکفير

هـنـگـامى که گروه تکفير، اعلام وجود کرد، خط سلفى را متزلزل ساخت و طـرح گـذشته را زير سؤال برد و به طور غير مستقيم، در عقب راندن خط وهابيت و گروه‌هاى همکار با آن کمک فراوان نمود.
اين گروه، انديشه تقليد گذشتگان وتمسک جستن به گفتارها را رد کـرد و به پيروانش اجازه داد از کتاب و سنت استفاده کنند. و به عـبـارت روشـن‌تر، آنان را در به کارگيرى عقل، در نصوص و متون بى‌آن‌که از شخصيت‌ها باشند، متأثر آزاد گذاشت.
با وجود ايـن‌کـه گـروه تکفير، مقلدان را کافر مى‌دانست و به آيه کريمه استناد مى‌کرد که مـى‌فرمايد: "اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون اللّه " (توبه / آيه 31) عالمان و راهبان خود را بـه مـقـام ربوبيت پذيرفتند و خدا را نشناختند، و بدينسان صحابه و فقيهانى را که از نصوص فراتر رفته و اجتهاد کردند، محکوم نمودند؛‌ با اين حال، در برابر شخصيت‌هاى اهل سنت، در رأس آنان بـخـارى، مـسلم و اصحاب سنن تشکيل شده، احاديث نبوى را طبق قياس و قواعدآنان، فرا گـرفتند.
بدينسان بسيارى از جوانان، از گروه تکفير روى گرداندند و به آغوش گروه سلفى بازگشتند و ايـن بـار به گروه سابق خويش بيش‌تر چنگ زدند؛ زيرا، بطلان خط تکفير، طبق نصوص قاطع نـبوى، برايشان مسلم و غير قابل انکار گشت و حتى خود هواداران تکفير، هم با استناد به احاديث به اين نتيجه رسيدند.
ولـى، تفکر گروه تکفير، مرا واداشت که ازپيشينيان رهائى يابم، به ويژه، آن‌که مـى‌ديـدم مـحـتـوا و مـضـمون انديشه‌شان، همان محتوى و انديشه خوارج است که با امام على (ع) جنگيدند. و از خط اسلامى آن زمان، به ويژه فرقه ازارقه فاصله گرفتند.
ميان دو گروه تکفير و ازارقه مقايسه‌اي نمودم و اين بحث را درميان مسلمانان، پخش و منتشر سـاخـتـم و سـرانـجـام درروحيه بسيارى از جوانان تـاثيري به سزا گذاشت و براى خيلى از افراد شـگـفـت انـگيز شد؛ زيرا، مى‌پنداشتند طرح گروه تکفير، طرحى اجتهادى ومستقل است و از مخلفات گذشته عارى است. هـمچنين، کتابى را تحت عنوان "آيا حق در يک گروه منحصرمى‌شود؟ " نگاشتم و ادعاهاى گروه تکفير را رد و محکوم نمودم.
هـرچند گروه تکفير، تزلزلى در ميان مسلمانان مصرى پديد آورد و قسمت منفى تفکر گذشتگان را بـر مـلا نـمـود و به شـخـصـيـت‌هاى پيشين انتقاد کرد. اين کار، هرگز، در روحـيـه طـرفدارانش تأثير نگذاشت؛ بلکه آنان را به واکنش واداشت. گويا، براي آنان، احساس پشيمانى حاصل شد؛ زيرا، به گذشتگان انتقاد کرده بودند!
گـاهـى به من مى‌گفتند: "ما در جست‌وجوى حقيقتيم و اينک به آن رسيده‌ايم و اگر تو دليلى بر بطلان سخن ما دارى، ما از تو پيروى خواهيم کرد. " اين تصور، گوياى اين معنا است که چنين جوانانى، به طرحى که از آن پيروى مى‌کردند، اطمينان نداشتند.
تاکنون در گوشه و کنار، طرفدارانى براى اين گروه يافت مى‌شوند که جمعيت آنان، نه تنها در مصر، بلکه در ساير کشورهاى عربى و اسلامى نيز گسترش يافته‌اند.

## انديشه حاکميت

انديشه حاکميت، از اهميتي به سزا برخوردار بود؛ سرگردانى بزرگى که گروه جهاد، را در برخورد باحکومت گرفتار کرده بود و به گونه‌اي بود که نمي‌توانستند، قيام کنند، يا اطاعت نمايند، مرا به شدت تکان داد و ناچار در پى تحقيق اين امر مهم برخاستم تا بدانم ديدگاه‌هاى فقهاى گذشته، در برخورد با حکومت‌ها چه بوده‌اند، و نتيجه اين بود کـه سرگردانى آنان را جبران‌ناپذير دانستم؛ زيرا، طرح‌هاى گذشتگان را طرفدارى بى‌چون و چرا از هيأت‌هاي حاکمه يافتم که حتى براى مشروعيت بخشيدن به چنين اطاعت‌هائى، از روايات و احاديث زياد استفاده کرده و در اطاعت از حکام چهره حق به جانب به خود مى گرفتند. اين پژوهش، مسائلي را براى من روشن کرد و يقين حاصل کردم که دست‌هـاى پنهانى، اسلام را به بازى گرفته، قوانين و احکامش را به خاطر انگيزه‌هاى سياسى خويش، تأويل و تفسير کرده‌اند.
انـديـشه حاکميت، از طرف گروه‌هاى اسلامى مسأله‌اي نزاع‌آميز است که ديدگاه‌هاى احزاب گوناگون، به آن متفاوتند. برخى، مانند سلفى‌ها و اخوان المسلمين آن را رد کرده و برخى، مانند گـروه جـهاد و قطبى آن را پذيرفته‌اند و اين انديشه، عامل اصلى شکست حرکت اسلامى معاصر و ناتوانيش در پيشرفت و حتى به کارگيرى سياست است و راز آن، در اعتماد اين احزاب بر فقه گـذشته است؛ به عنوان تنها مصدر و منبعى که اين انديشه را تفسير مى‌کند. مثلاً: گروه سلفى و اخوان بر ديدگاه فقهاى گذشته که در کنارحاکمان بوده و با آنان پيوند داشتند، مبتنى است؛ ولى، گروه جهاد، ديدگاه ابن تيميه را پيش کشيده که با برخى از حکام مرتد، از ميان مغوليان مسلمان شـده، بـه سـتـيز و دشمنى برخاستند و اين تئورى در فقه سنى کم نظير است.
و اما خط گروه قطبى، داراى يک تئورى افراطى بود که بر اساس اجتهادهاى سيد قطب تنظيم شده بودند. و پـس از گروه اخوان المسلمين، تنها گروهى بود که وارد ميدان شد و انديشه حاکميت را در سـر پـرورانـد و با حکومت و احزاب وارد بند و بست سياسى شد که چندان موفقيت آميز نبود.
امـا گـروه‌هاى ديگر، به همان گوشه‌نشينى خود اکتفا کردند، تا جائى که برخى از آنان، وارد شدن در محيط سياسى را براى مسلمانان، کفر مى‌دانستند. ايـن دگـرگونى، در شناخت ماهيت حاکميت، ميان گروه‌هاى اسلامى معاصر، به دگرگونى و اخـتـلاف‌نـظـر فقهاى گذشته در شناخت آن باز مى‌گردد.
حتى وقتى با اين آيه کريمه مواجه مى‌شدند که مى‌فرمايد: (ومن لم يحکم بما انزل اللّه فاولئک هم الکافرون) (مائده / 44) "و هر که به آنچه خداوند نازل کرده، حکم نکند، پس آنان کافرند "، دچار تناقض گوئى شده و گاهى، آيـه را به گونه‌اي تـفـسير مى‌کردند که غرض اصلى آن را هرگز نمى‌رساند؛ مثلاً، مى‌گفتند: "اين کـفـر، غـيـر از کـفـر بـه خـدا اسـت. " آنان، هرگز جرأت نداشتند که اين نص بى‌پرده قرآنى را، بر حکام زمانشان تطبيق نمايند.
و همين ايده نيز به اسلامگرايان معاصر رسيد که گـروه اخوان المسلمين و سلفيان، آن را پذيرفتند؛ ولى، جهادى‌ها و قطبى‌ها آن را رد کرده و قائل شـدند، حکام امروزه، غير از حکام آن زمانند؛ اگر، حکام آن دوران، ازحدود اسلام، پا را فراتر گذاردند، بى‌گمان، حکام امروزى، نه تنها از آن تجاوز کرده، وارد در محيط کفر نيز شده‌اند. فـقهاى پـيـشـيـن، کـافـر شـدن را تـنها مجوز قيام ضد حاکمان مي‌دانستند، چنان که در حديث آمده است.
چـنـيـن برخوردهايى که فقهاى پيشين، با حاکمان وقت داشتند و برخى روايت‌ها، در من شک و دو دلى ايجاد کرد و معتقد شدم که سياست در تنظيم اين تئورى، نقشي اساسى داشـتـه اسـت.
بـر يـقينم افزوده شد که بايد، اين احاديث و روايت‌هائى را که به حاکمان مربوطند، رد کـنم و همين، باعث شد که سخنان فقهاى پيشين و تفسير و توجيه‌هايشان را نسبت به اين احاديث مردود شمارم و موضعگيري‌هاى آنان را نسبت به حاکمان زمانشان محکوم کنم.
ترديدى نيست، اعلام چنين امرى مشکل و خطرناک مى‌نمود، به هر حال، بر آن شدم که اين احاديث را بـه گونه‌اى که شکى ايجاد نکند و مرا محکوم ننمايند، نقد کنم؛ مثلا: روايت‌هائى را از رسول اکرم (ص) نقل کردم که درست به عکس آن روايت‌ها است و نه تنها اطاعت از چنان حکامى را مـردود دانـسـته، بلکه ضرورت قيام ضد آنان را اعلام و اظهار مى‌دارد و فقها چاره‌اى جز مقيد نمودن و توجيه کردن آن روايت‌ها نداشته‌اند. شـايـد، بـارزتـريـن نمونه سرگردانى که اين روايت‌ها براى قيام اسلامى، ايجاد کرد، در گروه جهاد مصرى متجلى شد. اين گروه، نتوانست، در برابر رژيم انور سادات، يک موضعگيري صحيح و شرعي نشان دهد. تا اين‌که، بر فتواى ابن تيميه دست يافت: "بايد، با کـسـى که احکام شرعى را اجرا نمى‌نمايد، پيکار کرد. " و بدينسان موضعش را اعلام کرد و حکم را اجرا نمود. اين داورى، وقتى رخ داد که انور سادات، بى‌دينى خود را اعلام کـرد و با حجاب، آشکارا مبارزه نمود و در واپسين روزهاى عمر خود، با گروه‌هاى اسلامى، اظهار دشمنى کرد. گويا عده‌اي، منتظر بودند که انور سادات، کفر خود را اعلام کند.
يا به عبارت ديگر: مى‌خواستند، قوانين و قواعد گذشتگان را در مسأله خروج و جهاد با حاکم، بر انور سادات تطبيق دهند تا هيچ اشکال شرعى به آنان وارد نشود ! از اين رو، قـاتل حقيقى انور سادات، ابن تيميه است.

##طرح و ايده تشيع

عـوامـلي که بـاعـث شد، به اهل بيت و طرح تشيع جذب شوم، بسيارند.
از اين عوامل، برخى، به ايده اهل سنت و برخى به موقعيت اسلامى و برخى به مسائل شخصى و برخى نيز به ايده تشيع مربوطند.
امـا آنـچه، به ايده و اهل سنت مربوط است، دسـت‌آورد سـيـاسـت مـى‌بـاشـد کـه فـقه رجال را بر فقه متون مقدم داشته است.
در دورانى که سنى بودم، شعار عقل را برافراشتم؛ ولى، در ميان اهل سنت، جـايـگاهى براى آن نيافتم و بدينسان تهمت‌ها، شايعه‌ها و اهانت‌ها به سويم روان شدند. پس از گذشت زمان، فهميدم، استفاده از عقل، نزد اينان، به معناى الحاد و گمراهى است. ولى، به تحقيق دريافتم معناي واپس زدن عـقـل، ذوب شدن در گذشته است و انسان بايد، از شخصيت خويش دست بردارد.
بـه ياد مى‌آورم، وقتى در اوائل سال‌هاى هشتاد در زندان بودم، برخى از رهبران گروه جهاد، به من پـيشنهاد کردند که با آنان همکارى فکرى داشته باشيم؛ ولى، من اين پيشنهاد را به اين بهانه رد کردم که من هيچ کارى را بدون دقت، تفکر و تعقل انجام نمى‌دهم و اين به نفع شما نيست. من اگر با شما موافقت کنم، بين دو امر، مخير خواهم بود: با ايده شـمـا مـخـالـفـت خواهم کرد. يا تسليم ايده شما خواهم شد که در اين حالت، چيزى اضافه نشده است.و همانا مسلح شدن به سلاح عقل، به انسان قدرت اختيار مى‌بخشد. و بدينسان، با اين سلاح، به سوى اهل بيت کشيده شدم و آن را برگزيدم. و بى‌گمان، اگر به سلاح خرد مسلح نمى‌شدم، اين امر محقق نمي‌شد. فرو ريختن قيود و ايده تسنن و رهايي از بندهاي آنان يارى نمود؛ امـا آنـچـه، مرا به سوى اهل بيت کشاند و مجذوب تشيع نمود، تشيع بود که عبارتند از:

* امام على

هـنگام مطالعه کتاب‌هاى اهل سنت، سخن ابن حنبل توجهم را جلب کرد که مى‌گويد: "على داراى دشـمـنـان زيـاد اسـت، دشـمنانش، در جست‌وجوى عيبى براى او بودند، چيزى نيافتند، ناچار شـخـصـى را پيدا کردند که با على دشمن است، پس به خاطر عداوت و کينه باعلى، او را ستايش و مدح کردند. "
اين سخن، حرکت تاريخ را خلاصه کرده است، حرکتى که به نزاع اهل بيت بـا دشمنانشان مربوط است. اگر مقصود ابن حنبل، از دشمن على، معاويه است، پس، وى، ازآن سوى تاريخ، تـسـنـن را مـحکوم کرده، هر چند غرضش اين نبوده است؛ زيرا، تاريخ اهل سنت، بر اساس تأييد حـکـام بـنـى اميه و بنى عباس استوار گشته است. و همچنين، بر اساس تأييد ميراثى بر پاشده است که به خاطر سازش آنان و حاکمان زائيده شـده‌اند؛ همان ميراثى که فعاليتش بر تحقير امام على و اهانت به اهل بيت استوارند.
ارتباط اهل سنت باخط حاکمان، آنان را مجبور ساخت که روش دشمنى با امام على و اهل بيت را پيش بگيرند و اين طبيعى بود؛ زيرا، اين حکام، خود دشمنان على و اهل بيتند. آنان بودند که ابوبکر و عمر و عثمان را بر على مقدم دانستند. مقام ابوسفيان و فرزندش معاويه را بالا بردند و او را همسان على قرار دادند. نصوصي را که،‌درباره امام على و اهل بيت وارد شده‌اند، برخلاف معناى واقعيشان، توجيه و تأويل نمودند.
اين نوع نگرش، که دليل طرفدارى کامل آنان و تاييد بى چون وچراى دشمنان امام و اهل بيت به شمار مي‌رفتند؛ مرا
به فکر فرو برد؛ به راز اين موضعگيرى‌هاي بي‌سبب؟
سخن ابن حنبل، پاسخى به يک گوشه از اين سؤال بود؛ ولى، پاسخي ‌کامل نتوانست بر زبـان بـيـاورد، ايـن است که اين قوم، پس از وفات رسول خدا (ص) عليه امام توطئه کردند و اين تـوطـئه‌آنـان را واداشت که نصوصي را که درباره آن حضرت و اهل بيت وارد شده‌اند، توجيه نموده و يا نابود سازند؛ بلکه رواياتى بر خلاف آن بسازند.
بـا ايـن حـال، گاهى، سخنان، شک برانگيزند؛ مثلاً، ملاحظه کردم که اينان، واژه امام را فقط برعلى به جز ديگر اصحاب اطلاق مى‌کنند.
وانگهى ادعا مـى کنند که امام على، افرادى را که معتقد به الوهيتش بودند، در آتش سوزاند.من هر گاه به اين دو مطلب برخورد مى‌کردم، از خود مى پرسيدم: "چرا اينان واژه امام را ويژه حضرت قرار داده اند ؟ " و "چگونه الوهيت او را به جز ديگر صحابه، ياد آور شده اند‌؟ "
براي پـاسـخ به ايـن دو سـؤال، بـسيار، تحقيق کردم. تا، به نصوصى دست يافتم که امام را بالاتر ازديگر افراد قرار مى‌داد. اين ويژگى از زبان قرآن و رسول اکـرم (ص) بـيـان شـده است.
اين ويژگى، طهارت از رجسى است که او را لايق جانشينى حضرت رسول قرار مى دهد و مسؤوليت امامت راپس از پيامبر به او مى‌سپارد. چيزى است که اين قوم، آن را از عـلى دريافتند؛ ولى، سياست، آن را پشت پرده قرار داد. آنچه ازآن باقى ماند، واژه "امام " بود که بر على اطلاق مى‌شد. برخى به الوهيت او قائل شدند؛ زيرا، معجزات زيـاد را از آن حـضـرت ديـدنـد. ايـن در صـورتـى اسـت کـه مـا قـائل به صحت چنين روايتى باشيم.
اينان به ما نگفتند که چرا برخى على را پروردگار خود خواندند؟ گويا، هر چند اين روايت را ذکر مى‌کنند، غرضى جز اين ندارند که از اين راه، به شيعيان امام عـلـى طـعـن و انتقاد کنند و هر تصورى که درباره ويژگى امام على دارند، از بين ببرند.
هر وقت اهل سنت نام امام را مى‌برند، پس از آن مى گويند: "کرم اللّه وجهه. " و آن را، اين‌گونه معنا مي‌کنند: "على، هرگز، بر بتى، سـجده نکرد، هر چند تمام اصحاب بر بت سجده کرده‌اند. "
در دل خود گفتم: "اين ويژگى که از لـسـان اينان بيان شده، قطعاً بر مقام و منزلت والا و موقعيت شرعى حضرت تأکيد دارد، چنان‌که روايت، ادعاى الوهيت و توصيف وى به امام نيز، چنين مطلبى را به اثبات مى‌رساند.
از اين‌که اهل سنت، على را تا اين حد، بى‌ارزش و انساني معمولى معرفى مى‌کنند، ناراحت شدم. سخت متأثر شدم که عثمان را با وجود کارهاى زشت و قبيحش بر او مقدم داشتند.
اين‌ها، مرا از فقه و ايده‌شان بيزار نمود و در پي جست‌وجوى حقيقت برانگيخت. تا اين که بر طرح تشيع دست يافتم و درآن چيزى يافتم که روانم را آرامش بخشيد. در اين طرح نوين، ويژگى و مقام والاى على را يافتم. در اين طرح، علم و دانش على را يافتم. در ايـن طرح، على را امامي معصوم يافتم که صفت عصمت، منعکس کننده ويژگى او است و بر اين اساس، تمام امورى که درفقه اهل سنت (درباره امام) برايم ايجاد اشکال کرده بودند، حل شدند.
فهميدم که چرا او را امام مي‌نامند؟ و چرا مى گويند: "کرم اللّه وجهه ؟ " و چرا برخى او را خداى خود مى‌دانند؟
مقام والاى امام، همچون خورشيدى تابناک مى‌درخشد؛ هر چند، اين قوم بخواهند، با توجيه‌هاى خود، آن را از ديـدگان مسلمانان پنهان کنند.

* اجتهاد

مطلب ديگر که در طرح تشيع، توجهم را جلب کرد، باز بودن باب اجتهادي بود که نزد اهل سنت، قرن‌ها است که بسته است.
بـنـيـاد ديـنـى مـعاصر، نزد تشيع، داراى عده‌اى مجتهد والا مقام است که در بسيارى از مسائل و احکامى که اهل تسنن در آن سردرگمند، اجتهاد و پيشرفت علمى کرده‌اند و در رأس آن‌ها مسائل مربوط به ربا و بانک‌هايند.
اجتهاد، نزد شيعيان، محکوم به نص است، نه با آن برخورد دارد و نه از آن فراتر مى‌رود.
استنباط نزد شيعه عبارتند از: کتاب، سنت (صحيح) وعقل. و بـديـنسان، مصادر ديگر را که اهل سنت، بر مصادر تشريع اضافه کرده‌اند، مانند اجماع، قياس، استحسان و ... نمى‌پذيرد.
در طـرح شيعى، هيچ انسان شيعى را نمى‌يابى، که از مراجع مجتهد زمان تقليد نکند.
بر مقلد واجب است، خمس و زکات اموالش را به مرجع تقليدش بپردازد.
مسائل فقهى، نزد شيعيان، مختص مجتهدان و فقهايند و بر مردم عوام روا نيست که در آن اظهار نـظـر کـنـنـد و ايـن مـسـألـه، نـوعـى انـضـبـاط و نـظـم در ميان شيعيان پديد آورده است که از پيدايش بدعت‌ها و کژروى‌ها، نزد اهل تشيع جلوگيري مي‌کند، در حالى که اهل سنت، همواره گـرفـتـار تعدد گروه‌ها و افزايش ايسم‌ها، مکتب‌ها و بالا گرفتن نزاع‌هاى مذهبى‌اند؛ زيرا، براى پيروى و فراگيرى، ضابطه ندارند؛ وانگهى، مسلمانان، چندان به فقهاى اهل سنت اعتماد ندارند، در حالى که مجتهد، نزد اهل تشيع، همواره فردي معتمد است.
جالب است که تقليد به زنده بودن مجتهد بستگى دارد؛ پس، اگر مرجع تقليد، از دنيا برود، بر مقلد واجب است که از مجتهد اعلم زنده تقليد نمايد. ايـن بـدان معنى است که مقلد با قضاياى زندگى، ارتباط مستقيم داردو نظرش را پيوسته به سوى امـروز و فـردايـش دوخته است.
بنابر اين، تقليد ميت، يعنى: کهنه پرستى و باقى ماندن، بر يک خط ثابت که بى‌گمان نتيجه‌اش، تعصب و درجازدن است که اين را نزد اهل سنت، به تحقيق مى‌يابيم؛ زيرا، هنوز بر فتاواى اهل قبور باقى است.
يکى از مهم‌ترين دست آوردهاى باز بودن باب اجتهاد نـزد شـيـعيان، پيشرفت در روبرو شدن با واقعيت‌ها و ارتباط با آن است؛ از اين رو، نيافتم که درگـيـر مـسـائل جزئى و سطحى باشند، همان مسائلى که تمام وقت اهل سنت را پر کرده‌اند؛ مـانـند مسأله ريش و لباس عربى و نقاب زنانه و تحريم هنر، فرهنگ، دورى ازسياست، جدال با مسيحيان و ديگر قضايايى که آنان را از واقعيت‌هاى زندگى دور کرده باشند.

* بنياد مذهبى

آنچه، بنياد مذهبى را نزد شيعيان، مشخص مى‌سازد، استقلال و دور بودن از سيطره حکومت‌ها اسـت. از اين رو، همواره، داراى ديدگاه‌ها و مواضع سياسى شجاعانه‌اى بوده که در جامعه، تحول، تحرک و تغيير ايجاد مى‌کرده است.
ايـن اسـتـقلال، به ارتباط بنياد مذهبى، با توده‌هاى مردم باز مى‌گردد که از او اطاعت مى‌نمايند و اموال خود را به او مى‌سپارند و در برابر احکام و قوانينش، خضوع مى‌کنند.
از رويـدادهـائى که ارتباط مستقيم توده‌ها را با بنياد مذهبى تشيع روشن مى‌سازد، انقلاب تنباکو اسـت کـه يـکى از مراجع به خاطرقطع منافع شرکت‌هاى بيگانه، فتواى تحريم تنباکو را صادر کرد وتـوده‌هاى مـردم، بـدون چون و چرا اطاعت کردند و بدينسان با يک فتواى کوچک، بزرگ‌ترين منافع اقتصادى شرکت‌هاى بيگانه در ايران، قطع و نابود شد. و هـمـچـنـين، مى‌توان از انقلاب قانون اساسى (مشروطه) نام برد که برخى از فقها، در سال 1906 ميلادى آن را بر پا نمودند و در نتيجه قانون اساسى ايران صادر شد که دولت را به تبعيت از احکام شريعت مقدس مجبور مى‌نمود و مجتهدان را حق تسلط بر قوانين مى‌بخشيد. بى‌گمان، انقلاب اسلامى ايران، نيز به خاطر همين ويژگى پيروز شد! اگـر ارتـباط مستقيم مجتهدان با توده‌ها نبود، هرگز، چنين انقلابى که آنان رهبري مى‌کردند، پيروز نمى‌شد.
بـه هر حال، اين رابطه معنوى با مردم، به مسأله امامت منتهى مى‌شود، زيرا، شيعيان، مـرجـع تـقليد را نائب امام غائب به شمار مى‌آورند،‌از اين رو، اطاعتش را بر خود واجب ولازم مـى‌دانـنـد.
در حالى که بنياد مذهبى نزد اهل سنت، درست به عکس اين است؛ زيرا، بـنيادى است، وابسته به حکام که تحت نفوذ و سيطره آنان اداره مى‌شود، و فقهاى اهل سنت، حقوق خـود را از حاکمان وقت دريافت مى‌کنند.
از اين رو، ارتباطشان، همواره با حاکم است نه مردم. و با فتوايى که صادر مى‌کنند، منافع حاکم را ملاحظه مي‌کنند، نه منافع ملت را. به همين خاطر، گـروه‌هاى اسـلامـى گوناگون، اين بنياد دينى را محکوم کردند؛ زيرا، آن را بنيادى حکومتى مي‌دانند که در خدمت حاکم است نه اسلام. بنابر اين، بنياد مذهبى اهل سنت، گرفتار مشکلى بزرگ است که حيثيتش را تهديد و آينده‌اش را بـه خـطـر مـى‌انـدازد. از يـک سـو، اعـتـماد ملت‌هاى مسلمان را از دست داده و از سوى ديگر، قدرت هيچ نوع اداره‌اى ندارد؛ زيرا، هم اسير حاکم است و هم اسير فقه گذشتگان.

## پس از تشيع

نيمه‌هاى سال هشتاد بود که پس از آزادى از زندان، به مکتب تشيع گرويدم..
آن روزها، مصر آکـنـده از دشـمنى با تشيع و ايران بود؛ زيرا، جنگ عراق و ايران در اوج خود قرار داشت و مصر بـا تـمـام قـوا در طرفدارى و پشتيبانى از عراق به سر مى‌برد، از اين رو، تمام رسانه‌هاى خبرى مصر عليه ايـران، بسيج شده بودند و روزنامه‌ها کاملاً مجاز بودند که هر چه مى‌خواهند، ضد تشيع و ايران تبليغ کـنـند. سپس، وهابيت و عراق با هم و در کنار هم، در مصر، به تبليغات دامنه‌دار خود و با زير پوشش گرفتن روزنامه‌ها، مجله‌ها، انتشارات، شخصيت‌هاى اسلامى و گروه‌هاى انقلابى مسلمان مصرى و حـتـى منابر و مقاله نويسان چپى و ليبرالى ادامه دادند، و همه اينان بسيج شده بودند که شيعيان و ايرانيان، به ويژه امام خمينى را بکوبند. ديده‌ها از هر سوى و از هر کوى بر ما دوخته شده بود.
ديدگان حکومت، اطلاعات و دستگاه امنيت، روزنامه‌ها و مجلات و تبليغات و ساير کشورها به ويژه عراق! و نيز: ديدگان آمريکا و اسرائيل و هـمه کساني که در کمين شيعه نشسته بودند.
و بالاخره، ضربه‌هاى سختى، بر پيکره اين گروه تازه رشد يافته، فرود آمدند. و هـمـچنين، دشمنى‌ها و کينه توزى‌ها، ضد شيعيان و ايرانيان، طغيان گرفت؛ عجيب بود که تا جنگ خاتمه يافت، اين حمله نيز پايان پذيرفت، گويى با هم پيوند خورده بودند.
سپس، فشارهاى سازمان امنيت مصر، ضد شيعيان، به تدريج کم شدند.

## شخصيت مصرى

حـال کـه سـخن از مرحله پس از تشيع به ميان آمد، لازم است، نگرشى کوتاه، بر شخصيت انسان مـصـرى داشـته باشم.
شخصيت انسان مصرى، به گونه‌اى است که عقايد تازه رسيده را مي‌خواهد، طبق شرايط و وضعيت خـود فـراگـيرد، نه اين که خودرا طبق آن عقايد، سازش دهد؛ در نتيجه، نمونه‌اي از اسلام، با اعتبارهاى ويژه مصرى، ساخته مى‌شود.
هر چند، در جامعه مصر، طرح خـشـن وهـابـيـت پديد آمد و توانست، در ميان گروه‌هاى اسلامى تأثيرگذار باشد؛ با اين حال، اين گروه‌ها، رفتاري داشتند که با طبيعت انسان مصرى سازگار بود.
يکى ديگر از ويژگي‌هاى طب



بازديد : 374 بار

کلمات کليدي : مستبصرين شيعه شدگان صالح الورداني
تبليغات چپ

آمار کاربران
لینک دوستان

پخش ايران






تمام لينك ها


لينكستان

مقام معظم رهبري


رياست محترم جمهوري


لوگوي سايت هاي مفيد
صدای جوانان جمهوری اسلامی ایران سرزمین آرزوها فریاد علی(ع) وبلاگ شخصی رضا بلبل پور
آپلود سنتر ايرانيان - هاست رايگان با لينك مستقيم